نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

وقت آنست که بر ما نظری اندازی

بیش از اینم به سر بوتهٔ غم نگدازی

تو چو خورشید جهانی و منم ذرّه صفت

چه شود گر نظر مهر به ما اندازی

تو کریمی و رحیمی و من از خاکم و خشت

خاک را از کرمت حوروَشی می‌سازی

ای دل غمزده تا کی به هواداری دوست

جان ببازی به سر کویش و در پروازی

عشقبازی نه به بازیست هوائیست بلند

تو که گنجشک ضعیفی نکنی شهبازی

دل سرگشته به من گفت که یک لحظه خموش

گر کنی با من درویش دمی دمسازی

آنچه گویم ز من خسته هجران بشنو

چون به وصلش برسی جان و جهان دربازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از معشوق می‌خواهد که نگاهی به او بیندازد و از غم و اندوهش بکاهد. او خود را مانند ذره‌ای در مقابل خورشید می‌بیند و از معشوق می‌خواهد که با مهر و محبتش به او نیکویی کند. شاعر به حوارات عشق و محبت اشاره می‌کند و غم دل را نسبت به دوست و عاشق بودن توصیف می‌کند. او از شکستگی دل و انتظار برای وصال معشوق می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که عشق، بازی نیست بلکه حالتی عمیق و معنوی است. در نهایت، شاعر خواستار آرامش و انس با معشوق می‌شود و حقیقت عشق را که در وصال نهفته است، بیان می‌کند.