نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۲۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا تو درد دلم را دوا نمی‌سازی

نظر به عین عنایت بما نیندازی

صبا به زلف نگارم اگر رسی زنهار

مباز با سر زلفش مکن تو جانبازی

به گوش یار رسان نرمکی ز من پیغام

که عاشقان جهانرا تو محرم رازی

بگو چرا چه سبب از چه رو بتا با من

به هیچگونه نداری طریق دمسازی

چه گفته‌ایم ز دستت بجز شکایت هجر

چه کرده‌ایم به پایت بجز سر اندازی

چو چاره ساز جهانی تویی به لطف امروز

چرا به چارهٔ بیچارگان نپردازی

اگرچه خوار شدم بر درت چو خاک هنوز

میان خلق جهانم بود سرافرازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با احساس درد و ناامیدی از یار خود سخن می‌گوید و از او می‌خواهد که چرا به او توجهی نمی‌کند و دردش را تسکین نمی‌دهد. شاعر در بیان احساساتش از عاشقانی که رازهایشان را به یار می‌سپارند حرف می‌زند و می‌پرسد که چرا یار در برطرف کردن درد او کمک نمی‌کند. او تأکید می‌کند که اگرچه در برابر یار خوار شده، اما هنوز در میان مردم احساس عزت و سرافرازی دارد.