شمارهٔ ۱۳۱۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلا تو با من مسکین چرا نمیسازی
مگر به خون من مستمند مینازی
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری
سلام من برسانی که محرم رازی
بگو چه کم شود ای ماه مهربان نفسی
اگر تو با من آشفته حال درسازی
تو آفتابی و من ذرّه ای ز خاک درت
چه باشد ار به سر خاک سایه اندازی
من از کجا و هوای وصال تو ز کجا
که من کبوتر پر بستهام تو شهبازی
به سرو گوی که پیش قدش ز پا بنشین
تو پیش قامت او میکنی سرافرازی
به گل بگو که چه بی شرم و شوخ چشمی تو
که در برابر رویش به حسن مینازی
منم که دامن وصلت ز چنگ نگذارم
گرم چو دف بزنی ور چو چنگ بنوازی
نهان کنم غم عشقت ولی چه سود که کرد
میان خلق جهان آب دیده غمّازی
تو پادشاه جهانی ز دست رفت جهان
روا بود که به حال جهان نپردازی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که با او مهربانتر باشد و به او توجه کند. او از نسیم صبح میخواهد که سلامش را به دوست برساند و اظهار نگرانی میکند که معشوقش به حال او بیتوجه است. شاعر خود را مانند ذرهای در مقابل آفتاب معشوقش میبیند و از فاصلهاش با او در عذاب است. او به زیبایی و شوخی معشوقش اشاره میکند و میگوید که هرگز دامن وصل او را رها نخواهد کرد، حتی اگر ناراحتی داشته باشد. در نهایت، شاعر به قدرت و سلطنت معشوقش تأکید میکند و به او میگوید که مناسب است به حال جهان و کسانی که دوستش دارند، توجه بیشتری کند.