شمارهٔ ۱۳۲۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هر آنکه داد مرا عمر او دهد روزی
چو او گذشت به روزم دهد به نوروزی
به حکم ایزد بی چون بود همه بد و نیک
ز بخت خویش ندانیم دور بهروزی
ز سنگ خاره که آورد لعل چون آتش
هم او نهاد به فیرزوه رنگ فیروزی
که خانه ی عسلی ساخت در دل زنبور
که داد موم عسل را چنین شب افروزی
ز باد صبح گذشتهست شمع جمع فلک
که درنهاد به شمع اینچنین جگرسوزی
دلا چرا تو غم رزق میخوری به جهان
ببین که در دل خاکست مور را روزی
غم جهان مخور ای دل که عمر بر بادست
به دل چرا بجز از بار غم نیندوزی
چه اعتماد به چرخ فلک توان کردن
که کار چرخ نباشد بجز کله دوزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی مانند زندگی، سرنوشت و نگرانیهای مربوط به معیشت میپردازد. شاعر به ما یادآوری میکند که عمر ما از جانب ایزد به ما داده شده و هرچه در زندگی اتفاق میافتد، بخشی از تقدیر ماست. او به زیبایی طبیعت و تغییرات آن اشاره میکند و از انسان میخواهد که به جای نگرانی در مورد روزی و تبعات زندگی، به زیباییهای آن توجه کند. همچنین، به ناپایداری و بیاعتمادی به چرخ فلک اشاره میکند و به خواننده توصیه میکند که از بار غمهایی که بر دوش دارد بکاهد و به زندگی مثبتتری فکر کند.