شمارهٔ ۱۳۲۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که غمزه سرمست تو به دلدوزی
فراق روی تو را میکند بدآموزی
چو بخت یار نباشد بگو چه چاره کنم
که دولت شب وصلت مرا شود روزی
دلم به آتش عشقت بسوخت در سر لطف
تو را به حال من خسته نیست دلسوزی
به غمزه گوی کز این پس مریز خون دلم
چرا که نیست بجز شیوهات جگرسوزی
مرا چو موم گدازان ز تاب هجرانش
تو شمع مجلس انسی بدین دلفروزی
بیا و سر مکش از ما چو سرو ناز که من
به روت عاشق دیرینهام نه امروزی
دلا تو گوشه انسی بگیر از همه خلق
که غیر بار غمش در جهان نیندوزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عاشقانه و درد فراق میپردازد. شاعر به محبوبش میگوید که با غمزههایش دل او را میسوزاند و بیتابی او را بیشتر میکند. او از محبوبش میخواهد که لحظهای به حال او رحم کند و از کمرنگ شدن عشقش جلوگیری نماید. شاعر به یاد میآورد که عشق و هجرانش او را به شدت داغان کرده است و به محبوبش اظهار عشق دیرینهاش را میکند، در حالی که دیگران را از احساساتش بیخبر میداند. در نهایت، او میگوید که تنها بار غم عشق محبوبش را بر دوش دارد و هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد.