شمارهٔ ۱۳۳۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی
میان خلق جهان بی سخن چو جان باشی
چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ما
چو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی
اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخر
چرا ز دیدهٔ ما چون پری نهان باشی
ز حد گذشت مرا شرح حال عشق ای دل
قلم صفت تو ز غم چند سر دوان باشی
نگار خوش به سر نازبالش امید
به خواب خوش تو چرا سر بر آستان باشی
فراغتیست تو را از جهان بگو تا چند
مدام بر سر بازار داستان باشی
هزار جان به فدایت کنم من از سر شوق
میان باغ دل من تو چون روان باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و درد عشق است. شاعر از غم عشق صحبت میکند و به زیبایی و رازآلودگی معشوق اشاره میکند. او به محبوب میگوید که چرا در میان انسانها بیصدا و پنهان است و از او میخواهد که بر آستان او بیفتم. شاعر در آخر از شوق و محبت خود به محبوب میگوید و آرزو میکند که او همچون جانی در باغ دل او زندگی کند.