شمارهٔ ۱۳۴۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دامن وصل ار به کف آید دمی
هیچ نخواهم بجز او همدمی
ای بت سنگین دل نامهربان
گر بنوازیم چه باشد دمی
ماه نو انگشتنما شد ولی
همچو دو ابروت ندارد خمی
باد صبا حال دلم بازگوی
به ز تو چون نیست مرا محرمی
دم بگرفتم ز غم هجر تو
بی تو نخواهم که برآرم دمی
خون که خوردهست دگر چشم تو
زآنکه نباشد نفسی بی دمی
گر بنمودی رخ زیبا به من
جان جهانش به فدا کردمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر در ابتدا بیان میکند که تنها آرزویش داشتن یک همدم است و به محبوب خود، که به او دل سردی میکند، اشاره میکند. او احساس میکند که بدون حضور محبوبش نمیتواند نفس بکشد و تمام دلتنگیهایش را به باد صبا میسپارد تا حالش را به محبوب برساند. همچنین، او میگوید که اگر محبوبش در مقابلش نمایان شود، جانش را فدای زیباییاش میکند. در کل، شعر نشاندهنده شدت وابستگی و غم ناشی از دوری از معشوق است.