شمارهٔ ۱۳۴۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل من درد غمت دارد و تو درمانی
زآنکه باشند همه در دل و تو در جانی
بخور آخر غم احوال دل نیک دلان
مکن ای دوست که ناگه به غمی درمانی
ای صبا نکهت عنبر ز کجا آوردی
تو همانا ز سر کوی غم جانانی
گر گذاری فتدت بر سر کویش زنهار
پرسشی از من بیچاره بکن پنهانی
از منش گوی که جان در سر و کارت کردم
ای بت سنگدلِ سیم بدن تا دانی
از غم هجر تو جانم به لب آمد یک دم
نظری سوی من خسته مگر نتوانی
در جهان دست چو در دامن مهرت زدهام
مکن از دامنم ای دوست چو گردافشانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از دوری محبوبش صحبت میکند و میگوید که دلش پر از غم است و فقط وجود محبوب میتواند آن را درمان کند. از دوست خود میخواهد که غم نیکوکاران را نادیده نگیرد و به او توجه کند. او همچنین از صبا میخواهد تا بگوید عطر و بوی خوش از کجا آمده و اگر به سر کوی محبوب برود، از او خواهش کند به او نگاهی بیندازد. شاعر به محبوب میگوید که جانش را فدای او کرده و از او طلب درک و توجه دارد، زیرا غم هجر او به شدت او را آزار میدهد. در نهایت، او خواستار حفظ ارتباط و نزدیکی به محبوب خود است.