شمارهٔ ۱۳۵۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نگارا چون قلم ما را به سر تا کی بگردانی
مگر حال من مسکین سرگردان نمیدانی
چو زلف خویشتن ما را مکن سودازده جانا
که در هجرت به جان آمد جهانی از پریشانی
مرا دردیست در عشقت که تا جانم به تن باشد
طبیب من تویی آخر چرا فارغ ز درمانی
دل و جان و قرار و هوش و صبر و عقل
به باد عشق بردادم تمام از روی نادانی
مرا بر باد بردادی و آتش در من افکندی
نه گویی تا به کی ما را چو خاک از دامن افشانی
مکن بر من ستم زین پس که کس این ظلم نپسندد
کنون ترسم که همچون من به درد دل فرو مانی
من بیچاره میدانم که باری تا غم هجران
نهادی بر دلم داغی که آن داغیست سلطانی
چو بلبل در قفس دایم چرا داری دلم در بند
قفس را بشکند روزی ز بار غصّه زندانی
جهانی سر به سر اندوه و بار غصّه میبینم
چرا ای نازنین آخر ملولی از جهانبانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و جدایی سخن میگوید. او به محبوبش میگوید که نباید با بازیگریاش او را بیشتر سرگردان کند، زیرا او دلی آشفته و رنجور دارد. شاعر به عواطف و احوالات خود اشاره میکند و از درماندگیاش در عشق صحبت میکند. او احساس میکند که محبوبش او را رها کرده و درد جداییاش را غیرقابل تحمل میسازد. در نهایت، او میگوید که در جهانی پر از غم زندگی میکند و از محبوبش میخواهد کمتر بر او ستم کند، چون این ظلم باعث درد بیشترش میشود. شاعر مانند بلبل اسیر در قفس است و امیدوار است که روزی از این غم رها شود.