شمارهٔ ۱۳۶۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی که نیست به درد فراقت ارزانی
روا مدار کز آن پس خورد پشیمانی
من شکسته جفای تو نیک میدانم
ولی تو مهر و وفای مرا نمیدانی
مراست درد دلی ای نگار در غم تو
اگر تو نیک بدانی در آن فرو مانی
نکرد هیچ طبیبم دوا به غیر وصال
بیا که درد دلم را بتا تو درمانی
درون سینه تنگم نشستهای چون جان
مده ز دست خدا را تو بندهٔ جانی
اگرچه وصل تو مشکل دهد مراد دلم
به جان تو که برت جان دهم به آسانی
تو پادشاه جهانی بده به جان فرمان
ز دوست حکم و ازین بنده بنده فرمانی
ببرد دل ز من خسته و ندادم کام
چنین بوَد صنما عادت مسلمانی
مکن ستم به من از حد برون که از ناگاه
بگیرد آه دلم دامن تو تا دانی
اگرچه هست تو را مشتری بسی به جهان
گرت به جان و جهانی خرم که ارزانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به عشق و درد جدایی اشاره میکند و از معشوق میخواهد که نگذارد دلش به خاطر فراق او بشکند. او میداند که معشوق به وفای او توجهی ندارد و خود را در درد جدایی مییابد. شاعر از معشوق درخواست میکند که به یاری او بیاید زیرا تنها وصالش میتواند درد او را درمان کند. او تأکید میکند که عشق و وصال او برایش از هر چیزی مهمتر است و از معشوق خواهش میکند که از ستم بر او پرهیز کند و درد دلش را درک کند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که اگرچه دیگران نیز خواهان معشوق هستند، اما عشق او خاص و بینظیر است.