شمارهٔ ۱۳۴۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو حال زار من خسته دل تو میدانی
به شرح حال چه حاجت که در دل و جانی
به سرّ سینه مردان که از میانهٔ جمع
به لطف خویش برون بَر تو این پریشانی
بگیر دامن اخلاص و نیک مخلص باش
دلا خلاص نیابی یقین به پیشانی
چو آب روی من خسته بردهای تا کی
بر آتش غم عشقم چو دود بنشانی
به اوّل ار نکنی فکر عاقبت ای دل
به آخرت نبود هیچ جز پشیمانی
چو من ز روی ارادت تو را ثنا خوانم
مرا چرا تو به خواری ز پیش میرانی
ز دامن تو ندارم به تیغ دست امید
که گر به قهر برانی به لطف واخوانی
گرم به قهر برانی ز درگهت نروم
کجا رود ز در لطف بنده جانی
مراد دل همه در کام نامرادی دان
که در جهان همه حالی تو نیک میدانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از حال زار و دلbroken خود سخن میگوید و به معشوق میگوید که نیازی به شرح حالش نیست، زیرا او از وضعیتش باخبر است. او از عشق و غمهایش مینالد و میگوید تا وقتی که این درد را تحمل میکند، از او امیدی ندارد. شاعر به معشوق توصیه میکند که با اخلاص و نیکخواهی رفتار کند و تأکید میکند که اگر به فکر آینده نباشد، تنها پشیمانی نصیبش خواهد شد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که او حتی اگر با قهر هم رفتار کند، از درگاه او نخواهد رفت و اقرار میکند که در دلش تنها شوقی برای عشق راستین باقیمانده است.