شمارهٔ ۱۳۵۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تو عهدی کردهای جانا که از من سر نگردانی
تویی سرو روان جان به باغ عمر ما دانی
قدت چون همّتم بالا گرفت اندر سرابُستان
از آن در درنمی آید مرا آن سرو بستانی
بسا دردی که من دارم ز درد دور هجرانت
ولی چاره نمیدانم چو دردم را تو درمانی
بکن درمان درد ما طبیبا از کرم روزی
که میترسم به درد خویشتن ناگه فرو مانی
دماغم عنبرآگین شد به بوی زلف شبرنگت
بگو ای باد جان پرور مگر از کوی جانانی
تو عمری و نمیباشد به عمر امّید چندانی
وگر باشد مرا از تو، تو دان آن هم ز نادانی
دلم هر لحظه میگوید که ترک عشقبازی کن
جوابش می دهم کای دل مگو چیزی که نتوانی
چو یاد زلف مشکینت به خاطر آورم جانا
جهان را باز نشناسم به جانت از پریشانی
جهان از دست جور تو به جان آمد ز غم خوردن
ازین بهتر نشاید کرد تدبیر جهانبانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جدایی است. شاعر به معشوق خود میگوید که عهد کردهاند از یکدیگر جدا نشوند، اما او همچنان از دوری معشوق رنج میبرد. شاعر احساس میکند که زیبایی معشوقش مانند درختی در باغ عمرش است و نبود او باعث درد و رنجش میشود. او به طبیب دلی نیز خواستار درمان دردش میشود. در همین حال، او به بوی زلف معشوقش اشاره میکند و از آن لذت میبرد. با این حال، دلش او را به ترک عشق نصیحت میکند، اما او نمیتواند این خواسته را بپذیرد. شاعر به یاد معشوق دچار پریشانی میشود و اعتراف میکند که جهان را بدون او نمیشناسد و با جدایی او، زندگی به مشقتی غیرقابل تحمل تبدیل شده است. در نهایت، او بر این باور است که تدبیر جهان بدون عشق معشوق امکانپذیر نیست.