شمارهٔ ۱۳۵۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو راست بر مه تابنده از شکر دهنی
قدی چو سرو روان سرو را ز گل بدنی
سزد که سرو خرامان ز پای بنشیند
به ناز اگر بخرامی به گوشهٔ چمنی
به تنگنای دهانت سخن نمیگنجد
در آن دهن که تو داری که را رسد سخنی
میان مجمع خوبان نگاه میکردم
تو آفتابی و خوبان ز انجم انجمنی
به حکم حبّ وطن ای دل غریب ضعیف
ز کوی عشق تو خوشتر نباشدش وطنی
ز شوق بر در عشّاق در فراق رخت
هزار جامه قبا شد چه جای پیرهنی
من و هزار چو من طالب وصال تواند
ز درد عشق تو هریک فتاده در محنی
هزار حیلت و دستان و مکر و فن دانم
نمیرسم به وصالت به هیچ مکر و فنی
تو پادشاه جهانی و من گدای درت
به وصل همچو تویی خود کجا رسد چو منی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از زیبایی و شگفتیهای معشوق خود صحبت میکند، او را به سرو تشبیه میکند و میگوید حضور او در گوشهای از چمن چقدر دلنشین است. شاعر تأکید میکند که سخنانش در برابر زیبایی معشوق ناچیز است و هیچ کس نمیتواند به او برسد. او درگیری خود را با عشق و longing برای وصال معشوق بیان میکند و میگوید که هیچ تلاشی بیفایده است. در نهایت، او خود را گدای عشق معشوق میداند و این احساس ناتوانی و فروتنی را در برابر عظمت معشوق ابراز میکند.