شمارهٔ ۱۳۷۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنی
گل را ز حال بلبل بیدل خبر کنی
گویی که جمله چشم امیدم به راه تست
شاید گرم به گوشه چشمی نظر کنی
ما بینوا و مفلس و تو کیمیافروش
آخر چه باشد ار مس ما را به زر کنی
ما همچو خاک راه فتاده به کوی دوست
واجب کند که بر سر خاکی گذر کنی
ای ساقی مراد چه باشد اگر شبی
از جام وصل خویش مرا بی خبر کنی
مسکین دلا تو تا به کی آخر ز جور یار
جان را به پیش تیر فراقش سپر کنی
یا سر بر آستانهٔ مهرش بنه ز جان
یا آنکه این هوا ز سر دل به در کنی
واجب کند اگر نکند بعد ازین وفا
زان غمزههای شوخ جفاجو حذر کنی
ای دل اگر مراد همی خواهی از جهان
در کوی دوست دیده و دل جان سپر کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ی عشق و longing (خود را در انتظار و آرزوی معشوق قرار دادن) است. شاعر به ماه اشاره میکند و از او میخواهد که به گلشن بنگرد و حال بلبل عاشق را ببیند. او میگوید که همه امیدش به معشوق است و آرزو دارد که نگاهی از جانب او به خود بیفکند. شاعر همچنین از سختیهای خود و گدایی دل در برابر معشوق میگوید و از ساقی میپرسد که چه فایدهای دارد اگر از وصال معشوقش او را بیخبر کند. در انتها، او تاکید میکند که برای رسیدن به مرادش باید جان و دلش را در کوی دوست فدای عشق کند. این شعر عواطفی چون عشق، انتظار و درد فراق را به خوبی منتقل میکند.