شمارهٔ ۱۳۶۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی
رحمی به حال زار من بینوا کنی
ای لعل تو چو آتش و روی تو همچو ماه
باشد که از کرم گذری سوی ما کنی
دادی هزار وعده به وصلم ز لطف خویش
باشد کز آن هزار یکی را وفا کنی
عمریست تا ز جور غمت خسته خاطرم
با من بگو تو راست که تا کی جفا کنی
تا کی درِ وصال ببندی به روی من
تا کی به داغ هجر مرا مبتلا کنی
بر دوستان خویش ستم میکنی چرا
دایم تو کام دشمن ما را روا کنی
ای دل تو تا به کی ننشینی ز جست و جوی
بی شک جهان تو در سر این ماجرا کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک عاشق است که به معشوق خود میگوید که آیا میتواند درد و رنج قلبش را با محبتش التیام بخشد. او از معشوق میخواهد که به حال زار و دلbroken او رحم کند و وعدههای موجود را به حقیقت تبدیل کند. او از بیوفایی و بیتوجهی معشوق شکایت دارد و میپرسد تا چه زمانی باید به دوری و فراق ادامه دهد. همچنین، شاعر از معشوق میخواهد که به دوستان خود بیرحمی نکند و به خاطر دشمنانش بر او ظالم نباشد. در انتها، از دل میپرسد که تا کی باید در جستوجوی عشق بماند.