شمارهٔ ۱۳۸۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در ره عشق تو جانی میدهم در جست و جوی
بو که مقصودی شود حاصل مرا زین گفت و گوی
هیچ میدانی که بی روی تو جانا در فراق
بر رخ جانمی رود ما را ز دیده آب جوی
دل ببردی از من و در پا فکندی این رواست
از من بیچارهٔ مسکین چه می خواهی بگوی
این نگار چابک دلبر به میدان از دو زلف
رو به چوگان جفا و دل ببرد از من چو گوی
همچو گوی آخر نگویی تا به کی این خسته دل
در فراق روی تو سرگشته گردم کو به کوی
تا به کی تندی و بدخویی کند با ما نگار
دل به جان آمد ز دست آن نگار تندخوی
ترک بدخویی و تندی کن وگرنه دلبرا
در جهان آشفته گردم بر رخ تو همچو موی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و فراق معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که به خاطر عشق، جانش را میدهد و در جستجوی وصال معشوق است. او از درد جدایی و غم دوری معشوق صحبت میکند و میگوید که بیروی معشوق نمیتواند زندگی کند. شاعر احساس میکند که معشوق، دلش را ربوده و از او بیرحمانه خواستههایی دارد. او به تندی و بدخلقی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که این رفتار را کاهش دهد وگرنه زندگیاش به هم میریزد. شاعر در پایان به ناامیدی و سردرگمی خود در فراق معشوق اشاره میکند.