شمارهٔ ۱۳۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دو دیده تا که دلم دیده در جمال تو بست
ببست در تو دل و از غم جهان وارست
به قامت چو سهی سرو، دل ز ما بربود
به لفظ همچو شکر نرخ نیشکر بشکست
به تیغ شدّت هجران خویش خونم ریخت
به تیر غمزه غمّاز جان ما را خست
اگرچه خاستهای از سر وفا چه کنم
دل حزین به سر کویت ای صنم بنشست
بگو عزیز من آخر کنون چه چاره کنم
چو دل ز دست برون رفت همچو تیر از شست
ز راه دیده خیال رخ نگارم دوش
درآمد از درم و راه خواب بر ما بست
ز پا فکند مرا تیغ هجرش و نگرفت
ز روی لطف و بزرگی شبی نگارم دست
به شام زلف سیاهت قسم تو خود دانی
که مست لعل تو گشتم ز بامداد الست
چو نرگس تو بدیدم چه جای هشیاریست
بیا که جان جهان شد ز چشمهای تو مست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت درگیر عشق و زیبایی معشوق است. او با توصیف چشمان معشوق، از جذابیت و تاثیر عمیق آن بر دل و جان خود سخن میگوید. دل او که به زیبایی معشوق بست شده، از غم دنیا رها شده است. زیبایی معشوق او را مجذوب کرده و این عشق به حدی شدید است که با دوری و هجران، خون دلش را میریزد. شاعر از احساسات خود و وضعیت روحیاش در مواجهه با معشوق میگوید و از او میخواهد راهی برای حل این درد و جدایی بیابد. در نهایت از تاثیر چشمان معشوق بر حال و روزش سخن میگوید و به شدت مست و مدهوش زیبایی اوست.