شمارهٔ ۱۳۹۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شدهام خاک سر کوی تو ای سرو سهی
چه شود گر قدمی بر سر خاکم بنهی
ای صدت بستهٔ بی دل به کمند سر زلف
ای هزاران چو من خستهٔ سرگشته رهی
حلقه دام بلاییست سر زلفینش
ای دل غمزده مشکل تو ز دامش برهی
یا بده کام من خسته دل سرگردان
یا بکش یکسره تا از غم [ما] باز رهی
روز محشر چو سر از خاک لحد بردارم
دامنت گیرم اگر کام دل ما ندهی
من اگر بد کنم و دوست مکافات کند
پس چه باشد به جهان فرق بزرگی و کِهی
چون سر زلف بتان جان دلم شوریدهست
ای دل غمزده از جور جهان چون برهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، شعری از شاعری عاشقانه و اندوهگین است که به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند. شاعر خود را در وضعیت خاک و بیقیمتی میبیند که در کنار کوی معشوقش قرار دارد و از او درخواست میکند که حتی برای یک لحظه بر سر خاک او قدم بگذارد. او به دام زلف معشوق اشاره میکند که دل او و دیگران را اسیر کرده و از او میخواهد که یا به آرزوی او پاسخ دهد یا به کلی او را از غم رها کند. در روز محشر، شاعر آرزو دارد دست معشوق را بگیرد اگر نتواند آرزوی دلش را برآورده کند. او به تضاد میان اعمال بد و پاداشهای دنیا اشاره میکند و در انتها از نارضایتی خود از سختیهای زندگی میگوید. شاعر در کل، احساس ناامیدی و longing (دلتنگی) خود را در برابر عشق و مشکلات زندگی ابراز میکند.