نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۹۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گذشت حسن نگارم ز حد زیبایی

نماند در دل تنگم از آن شکیبایی

بتیست گل رخ مه روی لیک بد مهرست

به سان ماه، رخش شب رُویست هر جایی

چو سرو بر لب جویست رُسته بر دل ما

نشسته بر سر راهیم تا تو باز آیی

ستمگرا مکن این جور بر من مهجور

که نیستم پس از این بر جفا توانایی

ز دست جور و جفایت جهان و ملک جهان

خراب گشت تو را واجبست دارایی

به شکر آنکه بدین شاد و من شکسته دلم

نظر به جانب این خسته کن خدارایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذبه‌ای که حسن دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که این زیبایی فراتر از حد انتظار اوست. او احساس می‌کند که دیگر قادر به تحمل دوری محبوب نیست. شاعر محبوب را به عنوان یک بت و گل توصیف می‌کند که زیبایی‌اش مانند ماه است، اما در عین حال از بی‌مهری او شکایت دارد. او در ادامه از محبوب می‌خواهد که بیشتر بر او ستم نکند چرا که طاقت جفای او را ندارد. در نهایت، شاعر با شکرگزاری از خدا، از محبوب می‌خواهد تا به او توجه کند و دل شکسته‌اش را ترمیم نماید.