شمارهٔ ۱۴۰۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم شکسته چو زلف بتان یغمایی
نمی کنند جهان را به وصل دارایی
بتان گل رخ مه روی لیک بدمهرند
به سان ماه همه شب روند و هر جایی
چو سرو بر لب جویند رُسته در دل ما
که دید سرو خدا را بدین دلارایی
صبا بجز تو ندارم کسی [که] راز دلم
به گوش یار رساند تو چون توانایی
ز ما به سرو چمن گو به ره نشین که تو را
به پیش قامت او نیست دست بالایی
ز من بگوی به مشّاطه روی خوبان را
چه حاجتست که با زُخرُفش بیارایی
اگرچه مهر من اندر دلت یقین نبود
نظر به سوی من خسته کن خدارایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی دلشکستگی و ناامیدی شاعر است. او از محبوبانی صحبت میکند که با زیباییهایشان دل را میربایند، اما در عین حال، بیوفا هستند. شاعر به یاد محبوبش در دلش حسرت و درد دارد و میگوید که هیچکس جز نسیم نمیتواند رازهای دلش را به او برساند. او همچنین به زیبایی سرو اشاره میکند و به محبوب میگوید که مقام و زیبایی او به اندازهای نیست که به او دست یابد. در نهایت، شاعر با اینکه میداند عشقش بیپاسخ مانده، از محبوبش میخواهد که اگر کمکی میتواند بکند، فقط نگاهی به او بیندازد.