نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که با تو نداریم دست بالایی

چرا به خون دل من دو دست آلایی

دلم ز دست فراق تو خون شود آنگه

بگو چرا تو به زجرم ز دیده پالایی

گذر به جانب ما کن چرا که از تو سزد

نظر به ما که تو سرو بلند بالایی

ز بوی زلف تو بگریخت آهوی ختنی

به چشم شوخ تو داده‌ست رسم شهلایی

عبیر و عنبر و کافور و مشک و سنبلِ تر

به جعد زلف تو دادند اسم لالایی

ز حد گذشت فراق رخت بیا ورنی

دوتا کنم ز غم تو قبای یک لایی

جهان ز پای درآمد بگیر دستش را

ز دست جور که کرده‌ست چرخ والایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده از عشق و درد فراق صحبت می‌کند. او به معشوقه‌اش می‌گوید که با دست بالای خود به او آسیب نرساند و دلش به خاطر دوری از او خون می‌شود. او از زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش تمجید می‌کند و از احساسات شدید خود نسبت به او سخن می‌گوید. همچنین، او به معشوقه‌اش می‌گوید که بی‌تابی برای دیدن او دارد و از او می‌خواهد که به او توجه کند. فراق و غم عشق به او فشار زیادی وارد کرده و دنیا برایش تنگ شده است. در نهایت، او از معشوقه‌اش می‌خواهد که دستش را بگیرد و به او کمک کند.