شمارهٔ ۱۴۰۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی
ز چه از خون جگر در طلب مهرویی
شب دیجور به امّید سحر بیدارم
بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی
تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم
در سر کوی تو سرگشته منم چون گویی
گر زند ناوک دلدوزم از آن غمزه مست
چه تفاوت کند از دست کمان ابرویی
کسی ندیدهست به عالم چو نگارم شوخی
دلبری لاله رخی سنگ دلی مهرویی
مشکل اینست که دل برد ز دستم ناگاه
نیست جز لطف ویام در دو جهان دلجویی
گرچه برگشت چو بخت از من بیچاره هنوز
نفروشم به همه ملک جهانش مویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. گوینده به خاطر جدایی از معشوق خود بسیار غمگین و روان پریش است. او در شبهای سخت و تاریک با امید به صبح بیدار میماند و بوی زلف معشوقش را حس میکند. عشق و زیبایی معشوق او را شگفتزده کرده و احساس میکند که هیچ کس مانند او در دنیا وجود ندارد. گوینده میگوید که ناگهان دلش را در دست معشوق از دست داده و تنها لطف و محبت او در این دنیا میتواند تسلیبخش باشد. او اگرچه بختش با او یاری نکرده، اما هرگز نمیتواند زیبایی و جذابیت معشوقش را با چیزی معامله کند.