شمارهٔ ۱۴۰۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
بربود از من دل دلربایی
جز وصل او نیست دل را دوایی
درد دل من از جور یارست
سر بکنَد هم روزی ز جایی
دیدم رخش را دانم که روزی
از دیده آید بر من بلایی
تشبیه کردم گل را به رویش
دیدم ندارد چندان بقایی
کُشتی نگارا بیچارگان را
واجب نباشد بی خون بهایی
ای دل بیا تا با هم بگوییم
درد دل خود از بی وفایی
تو پادشاهی لیکن نباشد
اندر جهانت چون من گدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دلباختگی و دلتنگی خود سخن میگوید و از درد و رنجی که به خاطر جدایی یا بیوفایی معشوق متحمل شده، یاد میکند. او میگوید که تنها راه تسکین دل و آرامش، وصال معشوق است و در غم وفا و وفاداری حرف میزند. شاعر همچنین نسبت به زوال زیباییها و بیثباتی زندگی اشاره میکند و از درد و رنج دیگران نیز سخن میگوید. در انتها، او به شکاف میان مقام و حال خویش اشاره میکند و همراه با دل، به درد دل با یکدیگر پرداخته و از بیوفایی مینالد.