نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا مرا دیده بر آن زهره جبین افتاده‌ست

دلم از دوری او سخت حزین افتاده‌ست

دیده‌ام حسن رخش دید و در او حیران شد

راستی بر همه آفاق گزین افتاده‌ست

بر من خسته دل آخر چه سبب بی جرمی

خشم کرده‌ست و بر ابروش به چین افتاده‌ست

کام دل هست جدا دایم از این بی سر و پا

عادت بخت من اینست و چنین افتاده‌ست

از لب لعل دهد شب همه شب کام رقیب

از چه رو با من بیچاره به کین افتاده‌ست

بوسه‌ای خواهم از او در عوضش جان خواهد

ای عزیزان چه کنم قصّه بدین افتاده‌ست

مهر تو چون رود آخر ز دل و جان جهان

عشق تو با دل من نقش نگین افتاده‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد دوری معشوق و حسرت ناشی از آن می‌گوید. او وقتی معشوق را می‌بیند، دلش به شدت غمگین می‌شود و به زیبایی‌های او حیران است. او از ناامیدی و خشم معشوق نسبت به خود سخن می‌گوید و از بی‌عدالتی یزدانی در زندگی‌اش شکایت می‌کند. شاعر حس می‌کند که بخت و اقبالش همیشه او را از عشق واقعی‌اش دور نگه داشته و این وضع برای او عادی شده است. او به عشق و مهر معشوقش به عنوان یک ناحیت خاص در زندگی‌اش اشاره می‌کند که مانند نگین بر دلش نقش بسته است و در نهایت می‌خواهد بوسه‌ای از معشوق بگیرد، که این برای او به معنای جان دادن است.