نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو شوق روی تو بِربودم اختیار از دست

برفت چون سر زلف تواَم قرار از دست

به دست بود مرا دامن نگار دریغ

که برد چرخ جفا پیشه‌ام نگار از دست

گرت رسد به گریبان دوستان دستی

بگیر دامن یاران خود مدار از دست

اگر به دست تو افتد شبی سر زلفش

مده دو زلف پریشانش زینهار از دست

خیال قامت دلخواه ما چو سرو سهیست

برفت از نظر ما و رفت یار از دست

به جان رسید دل من ز دست جور فراق

جفا و جور ز بهر خدا بدار از دست

چو جان رسید به لب، دلبرم نظر فرمود

چه حاصلم بود اکنون که رفت کار از دست

نه روزگار وفا کرد با من و نه نگار

ز دست رفت جهان را چو روزگار از دست

قرار و خواب و شکیبایی و جفا بردن

برفت از غم عشق تو هر چهار از دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از شوق و عشق به معشوقه‌اش سخن می‌گوید و می‌نویسد که به خاطر زیبایی او، اختیار از دستش رفته است. او متوجه می‌شود که زیبایی معشوق در دسترسش نیست و دامن او از دست رفته است. شاعر به دوستانش توصیه می‌کند که اگر فرصتی برای دستیابی به یارانی دارند، آن را از دست ندهند. او در حسرت زیبایی معشوق و دوری از او به سر می‌برد و از درد فراق می‌نالد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که نه روزگار و نه معشوق به او وفا نکرده‌اند و تمام آرامش و شکیبایی‌اش بر اثر عشق معشوق از دست رفته است.