نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از چه می‌داری نگارینا بدین زاری مرا

که‌م به هر عمری به خاطر در نمی‌آری مرا

من چو خاک راه گشتم در ره عشقت به جان

تا مگر از روی لطف از خاک بَرداری مرا

زآتش عشقت منم خاکی روا داری که تو

بگذری از ما چو باد و زار بگذاری مرا

بار عشقت آتشی می‌افکند در ما چرا

می‌گذاری همچو خاک ره بدین خواری مرا

آشنا بیگانه گشتم در وفاداری تو

از چه رو آخر ز خود بیگانه می‌داری مرا

حاصل اندر عشق رویت ای صنم دانی که نیست

شادی عالم تو را شد رنج و غمخواری مرا

بود پندارم که از غم گر مرا کاری فتد

آن نگار بی وفا روزی کند یاری مرا

کی گمانم بود آخر کان طبیب درد من

تندرستی خواهد او خود را و بیماری مرا

با همه جور و جفا کز تو کشیدم در جهان

هم مگر رحمی کنی ضایع بنگذاری مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهایی که به خاطر آن می‌کشد، صحبت می‌کند. او به محبوبش می‌گوید که حتی در زاری و رنج نیز فراموشش نکند و از او درخواست رحمت دارد. شاعر خود را چون خاکی در راه عشق توصیف می‌کند و از بی‌توجهی محبوب به خودش گله دارد. او به آتش عشق و عذاب‌های آن اشاره کرده و از بی‌وفایی و دوری محبوب ناراحت است. در نهایت، شاعر امیدوار است که محبوب روزی به او رحم کند و او را فراموش نکند.