شمارهٔ ۱۹۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از وصل مرا جهان به کامست
آن آهوی وحشیم به دامست
وین توسن روزگار خودکام
شکرست به زیر پا که رامست
ای دل تو عنان خود نگه دار
کاین توسن چرخ بدلگامست
آن کس که چو من غلام او نیست
بنمای به من که او کدامست
گر نیست تو را به بنده شوقی
ما را به وصال تو مدامست
چون خون منت حلال گشتهست
وصل تو چرا به من حرامست
ای ماه تمام در نکویی
مارا غم عشق تو تمامست
صبح رخ تو چو آفتابست
زلف سیه تو همچو دامست
من بندهٔ خاص تو ز جانم
از لطف عمیم تو که عامست
سودای دو زلفت ای ستمگر
پختیم ولی هنوز خامست
شکرست که دی گذشت و امروز
از وصل تواَم جهان به کامست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و جدایی است. شاعر به خاطر وصل و دوستی معشوقش خوشحال است، اما در عین حال از درد و حسرت ناشی از دوری گله میکند. او با توصیف معشوقش به عنوان آهویی وحشی و توسن روزگار، احساسات خود را نسبت به عشق و وفاداری بیان میکند. شاعر به خود یادآوری میکند که باید بر احساساتش کنترل داشته باشد و به دنبال راضی نگهداشتن معشوق باشد. او از دیگران میخواهد تا شخصی که در عشق به او خیانت کرده را به او نشان دهند و از تیرگیهای عشقش شکایت میکند. در نهایت، او از اینکه گذشته به پایان رسیده و اکنون در آغوش معشوق در آسایش است، ابراز خوشحالی میکند.