شمارهٔ ۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای گوهر لطافت و ای منبع صفا
بردیم از فراق تو بر وصلت التجا
بر بستر غمیم فتاده ز روز هجر
آخر شبی خلاف فراقت ز در درآ
بر درد من طبیب چو آگاه گشت گفت
جز داروی وصال نباشد تو را دوا
جانا ببخش بر من مسکین مستمند
بر بستر فراق نباشم چنین روا
گر باورت ز من نکند نور دیدهام
بر حال زار و رنگ رخم دیده برگشا
تا بنگری که حال جهان بی تو چون بود
رنگ چو کاه و اشک چو خونم بود گوا
تا چند خون این دل مسکین خوری مخور
آخر که گفت بر تو حلالست خون ما
بیگانه خوی دلبر ما دل ز ما ببرد
رحمی نکرد بر دل مجروح آشنا
زین بیشتر جفا نپسندند در جهان
بر زیر دست جور نکردهست پادشا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و فراق عاشق از معشوق است. شاعر به لطافت و صفای معشوق اشاره میکند و از درد جدایی و رنج خود مینالد. او به طبیب مراجعه میکند که فقط داروی وصال را برای خوب شدن او تجویز میکند. عاشق از معشوق میخواهد که به حال زار او توجه کند و ببیند که زندگی بدون او چگونه است. شاعر درد و رنج خود را به تصویر میکشد و از معشوق میخواهد که رحم کرده و دل او را نشکنند، زیرا با وجود جدایی و سختیها، عشق او همچنان زنده است. در نهایت، او به بیرحمی و جفای جهانی که عاشقی را در میانه این دردها بیپاسخ میگذارد، اشاره میکند.