شمارهٔ ۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دلبرا تا کی مرا داری ز وصل خود جدا
رحمتی کن بر من دلخسته از بهر خدا
نیک زارم در غم عشقت به تاریکی هجر
از من مسکین پیامی بر به یارم ای صبا
با دلارامم بگو تا کی جفا بر من کنی
بی وفا یارا ستم بر ما چرا داری روا
بر امید آنکه بر حال من اندازی نظر
بر سر کویت مقیمم روز و شب همچون گدا
من گدای کوی تو گشتم به بوی لطف تو
بر گدا آخر مکن چندین جفا ای پادشا
گشتهام بیگانه از بود و وجود خویشتن
تا شدم در کوی تو با روی خوبت آشنا
نرگس رعنای تو بربود از من جان و دل
در جهان یکتا شدم تا دیدم آن زلف دوتا
گفتم ای جان و جهان یک ره به وصلم شاد کن
گفت ای مسکین گدا از سر برون کن این هوا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و جدایی سخن میگوید و به محبوب خود (دلبرا) ناله میکند که چرا او را از وصال خود جدا کرده است. شاعر در غم و حزن ناشی از این جدایی به سر میبرد و از محبوب میخواهد که به او رحم کند و توجهی به حال دلbroken او داشته باشد. او خود را همچون گدا میبیند که در کوی محبوبش نشسته و در انتظار رحمت و لطف اوست. شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که دیدن او جان و دلش را از او گرفته است. در نهایت، او از محبوب میخواهد که یک بار هم که شده او را به وصال برساند، اما محبوب بیتوجهی میکند و او را به مسکینی و گداییاش میزند.