شمارهٔ ۲۴۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
ای بت نامهربان این ستم از بهر چیست
بر دل بیچارهای کز دل و از جان بریست
غمزدهٔ سوگوار شب همه شب تا به روز
بر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست
لعل لب جان فزات آب حیاتست و بس
زلف تو دام بلا حسن تو رشک پریست
در صفت حسن تو راست بگویم سخن
روی تو ماه تمام قد تو سرو سهیست
رفتی و من بی رخت چون بزنم دم، دمی
هیچ شنیدی کسی زنده که بی جان بزیست
هر که نه با عشق زیست گفت که من زندهام
وه که بر آن زندگی زار بباید گریست
هست سؤالی مرا از تو بت سنگدل
بر من مسکین جفا بی سبب از بهر چیست
هر که به اخلاص دل در قدمت جان نباخت
در دو جهان کس نگفت کان صفت زندگیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بت محبوب خود مینازد و از او میپرسد که چرا با دل بیچارهاش چنین ستم میکند. او از غم و دلتنگی خود در دوران جدایی سخن میگوید و به زیباییهای معشوق اشاره میکند. شاعر بیان میکند که وجود محبوبش برای او حکم آب حیات را دارد و از احساس بیجانیش در غیاب او شکایت میکند. او همچنین از صفتهای معشوق مانند زیبایی و جذابیت سخن میگوید و زندگی بدون عشق را بیارزش میداند. در پایان، شاعر از محبوبش میخواهد تا به درد و رنجش توجه کند و دلیل این جفای بیدلیل را جویا شود.