شمارهٔ ۲۵۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را به درد عشق تو جز صبر چاره چیست
وز دور در جمال رُخَت جز نظاره چیست
رحمی نمیکنی به من خستهٔ غریب
آخر بگو که آن دل چون سنگ خاره چیست
دل ریش بود از سر تیغ جفای تو
بر ریش بیش جور و جفا بیشماره چیست
سروی و در میان دو چشمم نشستهای
مقصود قد و قامتت از ما کناره چیست
دستم نمیرسد به گریبان وصل تو
پس دامن دلم ز فراق تو پاره چیست
مه کیست تا که دعوی خوبی کند برت
با روی دلفریب تو نور ستاره چیست
ای دل ز انقلاب جهان تنگدل مشو
احوال روزگار چنین است چاره چیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد و رنج ناشی از عشق میپردازد و تنها راه حل را صبر میداند. او از دوری و زیبایی معشوق سخن میگوید و از بیرحمی و بیتوجهی او به حال خسته و غریبش شکایت دارد. دل او به خاطر جفای معشوق آسیب دیده و دردی عمیق دارد. در عین حال، به زیبایی و قامت دوست اشاره میکند و میپرسد که پس چرا باید از او فاصله بگیرد. او به ناامیدی و جداییاش از معشوق اشاره کرده و از احساس یأس و ناامیدی در برابر تغییرات زندگی سخن میگوید. در نهایت، شاعر متوجه میشود که چارهای جز تحمل این وضعیت ندارد.