نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیست

غیر از خیال روی تواَم در خیال نیست

آیم به سر دوان به سر کوی تو چو گوی

ای نور دیدگان ز منت گر ملال نیست

تا کی خوری تو خون دل عاشقان مخور

زین بس مخور تو خون دلم کاین حلال نیست

چندم به درد شدّت هجران کنی خراب

یارب شب فراق ترا خود زوال نیست

آخر بده زکات جمال و جوانیت

زآن رو که اعتماد به دور جمال نیست

جانم ز درد روز فراقت به جان رسید

آخر فراق را به جهان خود وصال نیست

اندیشه‌ام بجز شب وصلت نبوده است

جانا به جان دوست که فکری محال نیست

یارب پیام من که رساند بدان نگار

چون باد را به خاک در او مجال نیست

قدی بلند نیست به غایت ز چشم دور

آن سروِ ماش قامت بی اعتدال نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از عشق و دلتنگی خود برای معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که اگرچه فرصتی برای دیدار معشوق ندارد، اما همیشه در خیال اوست. شاعر از درد جدایی و احساس عمیق غم و ناکامی در عشق شکایت می‌کند و از معشوق می‌خواهد که دیگر دل عاشقان را نشکشد. او به شدت به آرزوی وصال و یاری معشوق می‌بالد و اظهار می‌کند که هیچ چیز جز یاد او در ذهنش نیست. در پایان، شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و این نکته را یادآور می‌شود که او در دوری از معشوق هنوز هم امید به وصال دارد.