شمارهٔ ۳۰۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
درد هجران ز تو نهانم نیست
بیش ازین طاقت و توانم نیست
مهرت از دل نمیشود خالی
غیر یاد تو بر زبانم نیست
در فراق رخت شبان دراز
جز خیال تو میزبانم نیست
حال خود خواهمت که عرضه دهم
محرمی راز آن چنانم نیست
مرغ پربستهام به کوی مراد
چه کنم میل آشیانم نیست
بس بلاها ز دشمنان دارم
هیچ لطفی ز دوستانم نیست
بنوازم بتا که هیچ کسی
غیر لطف تو در جهانم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و دوری معشوق خود سخن میگوید و ابراز میکند که دیگر طاقت تحمل این فراق را ندارد. او محبت معشوق را از دل خود نمیتواند بیرون کند و تنها یاد او را بر زبان دارد. شاعر در تنهایی و در غیبت معشوق، جز خیال او هیچ همراهی ندارد و از هیچکس دیگری نیز امیدی ندارد. او به توصیف حال خود میپردازد و میگوید که با وجود دشواریها از دشمنان، هیچ لطفی از دوستانش نمیبیند. در پایان، او به نیاز خود به محبت معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که غیر از لطف معشوق، هیچچیز دیگری در زندگیاش وجود ندارد.