نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

مهربانی ز دلستانم نیست

میل دل جز به دوستانم نیست

شب وصل تو از خدا طلبم

غیر ازین هیچ داستانم نیست

بی قد و قامت چو شمشادت

رغبت و میل بوستانم نیست

بی رخ چون گل تو ای گلبوی

هیچ پروای گلستانم نیست

من ز جانت مرید و معتقدم

قسمی جز بر آستانم نیست

در شب هجر غیر مردم چشم

در جهان هیچ پاسبانم نیست

نازنینا ملاذ من به جهان

غیر آن خاک آستانم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از نبود محبت واقعی در دل خود صحبت می‌کند و بیان می‌کند که تنها میل او به دوستانش است. او آرزو دارد شب وصال معشوق را از خدا طلب کند و می‌گوید که غیر از این چیزی در زندگی‌اش وجود ندارد. شاعر به زیبایی و ارزش معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید بدون او هیچ چیز برایش اهمیت ندارد. او خودش را مرید و معتقد معشوق می‌داند و در شب جدایی، هیچ کس جز او را نمی‌بیند. در نهایت، می‌گوید که تنها پناهگاه او در این جهان، خاک آستان معشوق است.