شمارهٔ ۳۱۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به درد فراق تو هیچ درمان نیست
به غیر آتش عشق رخ تو در جان نیست
تو جانی و ز برم دور میشوی چه کنم
ز جان مفارقت ای نور دیده آسان نیست
مرا نیاز به روز وصال بسیارست
شب فراق ترا گوییا که پایان نیست
میان صحن چمن صبحدم گذر کردم
به قد و قامت تو هیچ سرو بستان نیست
نظر به روی گلم اوفتاد تا دانی
که چون رخ تو گلی در همه گلستان نیست
صبا به دوست چرا حال ما نمیگویی
مگر ترا ره رفتن به کوی جانان نیست
بگو که بی تو به جان آمدم چرا آخر
نصیب ما ز وصال تو غیر حرمان نیست
بعیدم از رخ چون ماهت ای پری پیکر
کدام جان که به عید رخ تو قربان نیست
به دوری از برم ای جان مکوش چندینی
که در جهان بتر از درد روز هجران نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج فراق معشوق است. شاعر از بیتابی و سوز عشق به محبوب خود سخن میگوید و اینکه هیچ درمانی برای این درد جز عشق او وجود ندارد. او احساس میکند که دوری از محبوبش بسیار سخت و ناگوار است و امید بسیاری به روز وصال دارد. شاعر در وصف زیبایی محبوب، او را بهترین و زیباترین در میان تمامی موجودات میداند و از نسیم صبح میخواهد که حال او را به محبوبش برساند. همچنین او به شدت از بیخبری از حال محبوب رنج میبرد و به دوری از او اشاره میکند که یکی از بزرگترین دردها در زندگیاش است.