شمارهٔ ۳۱۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام دل که به داغ فراق بریان نیست
کدام دیدهٔ جان بی رخ تو گریان نیست
به جان رسید مرا دل ز روز درد فراق
شب فراق مرا گوییا که پایان نیست
اگر تو تلخ بگویی ورم برنجانی
به جان تو که مرا تلخ تر ز هجران نیست
اگرچه گشته بعیدم ز روی چون ماهت
کدام جان که به عید رخ تو قربان نیست
بگو که تا به کیاَم وعده میدهی بر صبر
عزیز من چه کنم چون دلم به فرمان نیست
ز سوز عشق تو دردیست بر دلم جانا
که در جهانش بجز وصل دوست درمان نیست
به هر طریق که باشد میان مجلس انس
یقین که صعب تر از صحبت گرانجان نیست
اگرچه لاله و گل در جهان بود بسیار
ولی چو بلبل طبعم به شاخساران نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج فراق محبوب سخن میگوید و به عمق این احساسات اشاره میکند. او میگوید که هیچ دل و چشمی نیست که از غم دوری محبوب نرنجیده باشد. عشق و جدایی به شدت بر جان او تأثیر گذاشته و هیچ راهی برای تسکین این درد جز وصال محبوب وجود ندارد. شاعر از وعدههای صبر میپرسد و احساس میکند که دلش تحت فرمان او نیست. در نهایت، او تأکید میکند که هر چند زیباییهای دیگر در جهان وجود دارد، اما تنها عشق اوست که میتواند جان او را شاداب کند.