نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلی کجاست که آن دل سرشته با غم نیست

چون زلفِ خوب‌رخان بام و شام در هم نیست

جهان بِخست دلم را به تیغ کین و ستم

که در جهانش بجز وصل دوست مرهم نیست

به پرسشی و سلامی ز دوست خرسندم

فغان و داد ز جور و جفاش کان هم نیست

هلال عید اگرچه به چشم خلق نکوست

ولی چو ابروی جانان همیشه در خم نیست

صبا به سوی نگارم گذر کن از سر لطف

بگو که غیر غمم یار غار و همدم نیست

وگر ز حال جهان پرسدت بگو با او

بیا که جز دلِ گرمی و آه سردم نیست

فراغتیست ز حال جهان ترا لیکن

مرا ز روی تو جانا قرار یک دم نیست

طبیب درد دلم را اگر کند چاره

بگو که جز غم هجران دوست دردم نیست

دلم به سایه سروی نشست بر لب جوی

چرا که از سر ما سایهٔ قدت کم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دردها و احساسات عمیق عاشقانه پرداخته است. شاعر از دلشکستگی و غم‌های خود می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که در این دنیا هیچ چیز جز وصال معشوق نمی‌تواند به او آرامش و درمان بدهد. او به طور خاص به زیبایی محبوبش و تأثیر آن بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که تمامی احساسات و ارتباطاتش تنها حول محور عشق به آن محبوب می‌چرخد. شاعر همچنین می‌گوید که حتی اگر دیگران خوشحال به نظر برسند، او هیچ شادی‌ای جز محبت محبوبش احساس نمی‌کند و زندگی‌اش تحت تأثیر هجران و دوری از اوست. در نهایت، شاعر می‌فهمد که سایه محبوبش همیشه در اطرافش است و این خود سبب آرامش ذهنی او می‌گردد.