شمارهٔ ۳۱۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
کیست که جانش ز غمت خسته نیست
کیست که دل را به رخت بسته نیست
چون قد و بالای تو سروی دگر
بر لب سرچشمهٔ جان رسته نیست
نقش رخت مینرود از دلم
زنگ غم عشق تو سر بسته نیست
روی به درگاه نیازش بمال
در بزن ای دل که دری بسته نیست
نیست شبی کز غم تو در جهان
روی من از خون جگر شسته نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و غمگین عاشقانه پرداخته است. شاعر میگوید که هیچکس نیست که از درد و غم عشق بینصیب باشد. عشق و زیبایی معشوق او را بسیار تحت تأثیر قرار داده و اثر تصویر او همیشه در دلش باقی مانده است. شاعر از دلش میخواهد که به درگاه معشوق برود و او را بخواهد، زیرا هیچ درب بستهای وجود ندارد. در نهایت، او بیان میکند که در هیچ شبی از غم معشوقش رهایی ندارد و این درد همواره با اوست.