شمارهٔ ۳۲۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیست
تدبیر ما به عشق تو جز صبر چاره نیست
ماییم بلبل و تو گلی در میان باغ
ما را به روی خوب تو غیر از نظاره نیست
چندان گریستم ز غم عشق آن صنم
کز آب دیده بر سر کویش گذاره نیست
عمریست تا که غرقهٔ دریای حیرتم
گویی که بحر عشق تو را خود کناره نیست
بر حال زار این دل سرگشته کی رسی
عشاق حسن روی ترا خود شماره نیست
بردی دلم ز دست و نخوردی غمم چرا
بیرحمتر از آن دل تو سنگ خاره نیست
گفتم قدت به سرو چمن نسبتی کنم
زین راستتر سخن بودم لیک یاره نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک عاشق سخن میگوید که در فراق معشوق خود به شدت رنج میبرد. او بیان میکند که در این شبهای غمانگیز هیچ راهی جز صبر برای تحمل این درد ندارد. شاعر خود را به بلبل و معشوقش را به گل تشبیه میکند و میگوید که تنها میتواند به زیبایی او نگاه کند. او از شدت اشک و غم حتی نمیتواند به کوی معشوق برسد و حس میکند که در دریای حیرت و عشق غرق شده است. از طرفی، دلش به خاطر معشوق بسیار آسیبپذیر و شکننده است و میگوید که قد معشوقش را نمیتواند به سروی در چمن نسبت دهد زیرا خود را در برابر او ناچیز میداند. در مجموع، این شعر نمایانگر عمق احساسات و درد عاشقانه است.