نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگرچه یار مرا هیچ مهربانی نیست

ورا چو من به جهان هیچ بنده جانی نیست

فدای جان عزیزش هزار جان و جهان

مرا مودّت و عشق رخش نهانی نیست

یقین که در دل تو نیست مهربانی نیز

ز روی مردمیت پرسشی زبانی نیست

مرا ز مهر رخت دیده و دل آکنده‌ست

ترا محبت و میلم چنانکه دانی نیست

نظر فکن به سوی ناتوان هجرانت

که در جهان بتر از درد ناتوانی نیست

بیا و بر سر و چشمم نشین نگارینا

که بی وصال تواَم ذوق زندگانی نیست

من از کجا و غم عشق روی تو ز کجا

ولیک چاره به تقدیر آسمانی نیست

هزار سال اگر عمر نازنین باشد

در او چه فایده چون لذت جوانی نیست

جهان و کار جهان همچو باد می‌گذرد

بس اعتماد بدین پنج روز فانی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد ناشی از جدایی می‌پردازد. شاعر از بی‌مهری یار خود سخن می‌گوید و می‌گوید در جهان هیچ بنده‌ای مانند او نیست. او حاضر است جان خود را برای محبوبش فدای کند، اما محبت و عشق یار در دلش نیست. شاعر از درد فراق و تنهایی صحبت می‌کند و می‌گوید در زندگی بدون وصال محبوب، هیچ لذتی وجود ندارد. او به این نکته اشاره می‌کند که عمر و دنیا مانند باد زودگذر هستند و نمی‌توان به چیزهایی که فانی‌اند دل بست. در نهایت، او از محبوبش می‌خواهد که به او توجه کند و بر سرش بنشیند، زیرا زندگی بدون عشق برای او بی‌معناست.