نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا جز درگه لطف تو می‌دانی پناهی نیست

اگرچه بر من مسکین محزونت نگاهی نیست

ز دیده خون همی بارم ز شوق روی آن دلبر

به غیر از مردم دیده در این عالم گواهی نیست

چو حلقه بر درم دایم ز هرکس سرزنش دیده

چه چاره چون مرا در خلوت وصل تو راهی نیست

به خاک کویت ای دلبر ز جانم معتکف دایم

چرا آخر تو را روزی به سوی ما نگاهی نیست

شدم در عشق بیچاره نمی‌سازی مرا چاره

به درد عشقت ای دلبر بجز سوزی و آهی نیست

بدیدم مشک تتّاری بسی با عنبر سارا

به غیر از زلف شبرنگش چو آن مشک سیاهی نیست

تو حال من نمی‌دانی و دایم در جهان باری

گدایی چون من مسکین و مانند تو شاهی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل می‌گوید که تنها پناه او در زندگی لطف و محبت معشوقش است و احساس درماندگی و حسرتی عمیق نسبت به او دارد. او با چشمانی پر از اشک، به یاد دلبرش می‌افتد و جز انسان‌ها کسی نیست که بر حالش گواهی دهد. شاعر به تنهایی در خلوت عشقش گرفتار شده و نمی‌داند چگونه از این وضعیت نجات یابد. او بر خاک کوی معشوقش معتکف است و از عدم توجه او ناراحت است. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که در عشق به شدت رنج می‌کشد و هیچ چاره‌ای جز درد و سوزی برایش نمی‌ماند، و هیچ‌کس حال او را درک نمی‌کند. او همچنان به یاد زیبایی‌های معشوقش، از جمله زلف هایش، غرق در آرزو و حسرت است.