شمارهٔ ۳۳۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی تو مرا هیچ زندگانی نیست
به هجر لذّت عمری چنانچه دانی نیست
مدار ماهِ رخ از من دریغ در شب تار
که بی حضور تواَم هیچ زندگانی نیست
مرا به روز غمت رنگ زعفرانی هست
به روی دل بجز از اشک ارغوانی نیست
چو چشم دوست شدم ناتوان به غورم رس
چرا که هیچ عجبتر ز ناتوانی نیست
به باد رفت مرا عمر در تکاپویت
گذشت عمر و مرا قوّت جوانی نیست
به جان و دل متعطّش به خاک پای تواَم
به سر به بندگی آیم اگر گرانی نیست
به سرو گفتم در باغ حامی گل باش
بگفت کار قدم غیر پاسبانی نیست
بگفتمش به مه ای مه که صورتش برکش
جواب داد که این کار حدّ مانی نیست
اگر تو وصل مرا خواهی ای عزیز به جان
مضایقه نتوان کرد رایگانی نیست
ز غصّه خوردن ما هیچ برنیاید کار
حذر جهان ز قضاهای آسمانی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و ناتوانی شاعر در نبود معشوق است. او به شدت احساس تنهایی و بیمعنایی زندگی را در absence نمیبیند و به یاد معشوقش، رنج و غم را تجربه میکند. شاعر به زیبایی توصیف میکند که چگونه عشق معشوقش، روشنایی و زیبایی زندگیاش را شکل میدهد و در غیاب او، تنها اشک و اندوه برایش باقی مانده است. همچنین، او از گذر عمر و ضعف خویش در جستجوی معشوق یاد میکند و ابراز میدارد که برآیند غم و اندوهش فقط به درد و رنج منجر میشود و نمیتواند در برابر تقدیر آسمانی مقاومت کند.