نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن چه شوریست ز عشق تو که اندر می نیست

و آن چه سرّیست ز اسرار تو کاندر نی نیست

در فراق تو مرا جان به لب آمد آخر

اثر وصل تو ای دوست بگو تا کی نیست

با دل خسته هجران‌کِش خود می‌گویم

هیچ شب نیست که او را سحری در پی نیست

صبر باید به سر کوی فراقت چه کنم

چون مرا بهره بجز خون جگر از وی نیست

آن‌که یاد من دلخسته کند یک دم نیست

دیده‌ای نیست که بیدار تو تا باقی نیست

دل به یغما ببری چارهٔ دردم نکنی

تو خطایی به چه ای مال دلم مافی نیست

ماه فروردین کاو هست شبی خرّم و خوش

هیچ اسباب طرب نیست که اندر وی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عواطف عمیق و دردناک عشق و فراق است. شاعر از شور و شوقی که به واسطه عشق محبوبش احساس می‌کند، صحبت می‌کند و اینکه این شوری در می وجود ندارد. او می‌گوید که فراق محبوبش او را به شدت آزار می‌دهد و می‌خواهد بداند که اثر وصال کی به او می‌رسد. شاعر با دل خسته از هجر و فراق، اشاره می‌کند که هیچ شبی نیست که به یاد محبوبش بیدار نشود و از این حال شکایت دارد. او از صبر در ناکامی عشق صحبت می‌کند و ابراز می‌کند که تنها چیزی که از این عشق نصیبش شده، خون جگر است. در نهایت، شاعر به غم و اندوهی که در دل دارد، اشاره می‌کند و به عدم وجود شادی و خوشی در زندگی‌اش به خاطر دوری محبوب اشاره می‌کند.