شمارهٔ ۳۴۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلبر دلم ببرد و غم حال ما نداشت
وز جور شحنهای چو غمش بر دلم گماشت
بگزید دلبری و بپیچید سر ز ما
شرم و حیا ز روی من خسته دل نداشت
نقّاش روزگار همه صورت رخت
گویی درون دیدهٔ مهجور ما نگاشت
در باغ چون رخ تو بگو کی گلی شکفت
با قدّ تو کدام سهی سرو سرفراشت
نرگس چو دید قد بلندت ز سیم و زر
کرد او نثار مقدم وصل تو هرچه داشت
بگذشت و حال زار جهان دید و همچنان
ما را میان بحر غم و غصّه واگذاشت
عشقش برون نمیرودم از دل و دماغ
گویی که تخم مهر خود اندر جهان بکاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود میگوید و بیان میکند که معشوقش به راحتی دل او را دزدیده و از غم و اندوهی که بر دل او نشسته بیخبر است. او اشاره میکند که معشوق با زیباییهایش، دوری را بر او تحمیل کرده و این درد و رنج را در میان دنیای غمگین و چالشبرانگیز باقی گذاشته است. شاعر همچنین از تأثیر عمیق عشق بر قلب و ذهنش سخن میگوید، به گونهای که این عشق همچون تخمی در دلش جا خوش کرده و رها نمیشود.