شمارهٔ ۳۴۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوشم چه بود بی رخت ای دوست سرگذشت
آب دو چشم در غم رویت ز سر گذشت
گفتی بگوی شرح غم حال خویشتن
ترسم ملول گردی از این باب سرگذشت
کان سرو جان شبی نخرامید سوی ما
سویم نظر نکرد ز ما زود درگذشت
گفتم نظر به حال من افکن خدای را
زان پیشتر ز غصّه بگویند درگذشت
بگذشت یار همچو سهی سرو بوستان
ما را خبر نبود و ز ما بی خبر گذشت
باری خیال گشتهام از حسرت وصال
زان یک خیال روی تو کاندر نظر گذشت
زان یک گذر اگر خبری در جهان بدی
جان کردمی فداش زمانی که برگذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و حسرت خود نسبت به دوستش میگوید. او از درد فراق و بیخبری از یارش و تأثیر آن بر چشمانش صحبت میکند. او به خاطر حال خود و غمهایی که دارد، نگران است که دوستش از این شرح خسته شود. یار، مانند سروی زیبا، به سرعت از کنارش گذشت و او در حسرت وصال باقی ماند. شاعر تنها به یک خیال از چهره محبوبش دل خوش کرده و آرزو دارد که ای کاش خبری از او داشت. در نهایت، او برای یک لحظه دیدن دوستش، جانش را فدای او میکند.