نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صبحدم ذوقی ندارد بی تو در بستان گذشت

درد دل دارم ز تو نتوانم از درمان گذشت

هیچ مشکلتر ز هجر جان گداز یار نیست

چون بگویم شدّت هجران من آسان گذشت

راستی سرویست قدّش در سرابستان جان

چون رسیدی پیش او از راستی نتوان گذشت

گر دهی فرمان که بگذر از سر جان و جهان

من نیارم دلبرا از حکم و از فرمان گذشت

خلق گویندم سر و سامان به باد عشق داد

عاشقان آسان توانند از سر و سامان گذشت

سر چه ارزد در غمش سامان چه باشد در جهان

عاشق آن باشد که بتواند روان از جان گذشت

عقل می‌گوید به من، بگذر ز کار و بار عشق

بگذرم از جان ولی نتوانم از جانان گذشت

من بعیدم از رخ چون عید فرّخ فال او

لاشهٔ شخص ضعیفم بین که از فرمان گذشت

گفت راز عشق ننهفتی ز یاران گفتمش

قصّهٔ درد دل بیچارهٔ ما زان گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه احساس عمیق خود را نسبت به جدایی از محبوبش بیان می‌کند. او می‌گوید که صبح‌ها بدون وجود معشوقش هیچ خوشی ندارد و درد دلش را نمی‌تواند برای کسی با درمان به اشتراک بگذارد. جدایی از یار برای او بسیار سخت و جانکاه است و او نمی‌داند چطور شدت این هجران را توصیف کند. او به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید حتی اگر بخواهد از جان و دنیایش بگذرد، نمی‌تواند از عشق و یاد او دست بکشد. عقل به او می‌گوید که باید از عشق گذشته و به زندگی عادی بازگردد، اما او نمی‌تواند از محبوبش جدا شود. وی به دوستانش می‌گوید که راز عشق را فاش نکرده و داستان دردش از عشقش را شرح می‌دهد. در نهایت، او به شدت وابستگی و عشقش به معشوقش اشاره می‌کند که هیچ چیزی در جهان برای او ارزش ندارد.