نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دلبر چه زود از سر پیمان ما برفت

از رفتنش چه سوز که بر جان ما برفت

دردم چو عشق دوست که حالش پدید نیست

هست و طبیب از سر درمان ما برفت

نشو و نما نکرد دگر شاخ نارون

تا آن قد چو سرو ز بستان ما برفت

دیگر نخواند بلبل خوشخوان به صبحدم

تا آن رخ چو گل ز گلستان ما برفت

جانا به چشم تو که نشد جمع خاطرم

تا از بر آن دو زلف پریشان ما برفت

کی برفروخت کاخ دل ما به نور وصل

تا از میانه شمع شبستان ما برفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جدایی معشوق خود به شدت ناراحت است و احساس می‌کند که با رفتن او، همه چیز در زندگی‌اش تغییر کرده است. او به درد و رنج ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز مانند قبل نیست؛ دیگر زیبایی‌ها و خوشی‌ها وجود ندارند و دل‌تنگی و ناامیدی جای آن‌ها را گرفته است. شاعر به یاد می‌آورد که تا زمانی که معشوق در کنار بود، زیبایی و زندگی در اطرافش جلوه‌گری می‌کرد، اما اکنون همه چیز از دست رفته و دیری نخواهد گذشت که درد و اندوه او نمایان می‌شود.