شمارهٔ ۳۶۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم برفت و سر دست آن نگار گرفت
قرار در سر آن زلف بی قرار گرفت
به چین زلف تو پیچید و در خطا افتاد
وطن کنون دل مسکین در آن دیار گرفت
ز حال زار من خستهاش نیاید یاد
کدام دل که هم آن لحظه خوی یار گرفت
چو زلف خویش پریشان کند مرا احوال
مگر طریق جفا هم ز روزگار گرفت
بیا که دیده ز هجران تو چنان گرید
کز آب دیدهٔ ما جمله ره گذار گرفت
به باغ عمر ببارید دیده چندان اشک
روان کز آب دو چشمم درخت بار گرفت
رمیده بود دل از من چو آهوی وحشی
به هر دو ساعد سیمین دلم نگار گرفت
به خال عارض او مرغ دل فرود آمد
به دام زلف پریشان خود شکار گرفت
گرفته بود دو زلفت که یار شیداییست
بگو به دست هوس دلبرا که یار گرفت
به شوق آن رخ چون گل دل رمیدهٔ ما
به بوستان جهان نالهٔ هَزار گرفت
نسیم زلف پریشان تو صبا آورد
ز نکهت سر زلفت جهان قرار گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و دلتنگی شاعر نسبت به محبوبش حکایت دارد. دل شاعر بر اثر عشق به محبوبش آشفته و بیقرار شده است و از یادآوری حال زار خود، دیگران نیز تحت تأثیر قرار میگیرند. او به زلفهای پریشان محبوبش اشاره میکند و میگوید که دلش به دام آنها افتاده است. شاعر از اشکهایش به عنوان نماد درد و جدایی یاد میکند و از زیبایی محبوبش و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید. در مجموع، شعر تجلی احساسات عمیق ناشی از عشق و فراق است.