شمارهٔ ۳۷۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
تا چند نالم من در فراقت
گشتم ز دوری بی صبر و طاقت
دل شد ز دستم جان بر لب آمد
ای نور دیده در اشتیاقت
درویش مسکین در کویت آمد
راهش ندادی اندر وثاقت
مردم نگارا تا کی خدا را
طاقت ندارم من در فراقت
گفتم غمی خور حال جهان را
تا کی دهد دست این اتّفاقت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج خود در دوری معشوق مینالد و از بیصبری و ناتوانیاش در انتظار او صحبت میکند. دلش از دوری معشوق به تنگ آمده و جانش به لب رسیده است. او به بىرحمی عشق اشاره کرده و از خدا میپرسد که تا چه زمانی باید این همه رنج را تحمل کند. شاعر همچنین به ناامیدی زندگی و سرنوشت اشاره میکند و از غم جهانی که در آن به سر میبرد، شکایت میکند.