نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که نقش تواَم هرگز از خیال نرفت

دو چشم بختم از آن چهره و جمال نرفت

ز جان ملول شدم در فراق یار و هنوز

نگار مهوش من از سر ملال نرفت

به جان رسید مرا دل ز دست هجرانش

به کوی دوست مرا جادهٔ وصال نرفت

میان مجمع رندان و عاشقان رُخش

بجز حکایت آن خط و زلف و خال نرفت

به پیش لعل تو کانست مایه‌ای ز حیات

حدیث باده و سرچشمهٔ زلال نرفت

هر آنکه موی میانت بدید و قدّ چو سرو

نبود آنکه شب و روز در خیال نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و فراق یار سخن می‌گوید و به احساس عمیق خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که هرگز از یاد محبوبش غافل نشده و زیبایی‌های او همچنان در ذهنش باقی مانده است. شاعر از درد جدایی و نبود وصال با محبوبش ابراز ناراحتی می‌کند و بیان می‌کند که حتی در میان جمع عاشقان و رندان، تنها یاد محبوبش در ذهنش می‌چرخد. همچنین تأکید می‌کند که هر که زیبایی‌های محبوب را دیده، نمی‌تواند از خیال او دور شود.